کورش سروش پور “سهراب سپهری” ، مرا با شعر نو آشتی ، و بعد آشنایی داد . تا پیش از آن ، شعر نو را خوش نمی داشتم ، و به خیال ِ خُردبین خود ، آن را بی راهه ای در برابر شاهراه شعر فارسی می شمردم . شاعران نوپرداز را شکست خوردگانی می […]

کورش سروش پور

“سهراب سپهری” ، مرا با شعر نو آشتی ، و بعد آشنایی داد . تا پیش از آن ، شعر نو را خوش نمی داشتم ، و به خیال ِ خُردبین خود ، آن را بی راهه ای در برابر شاهراه شعر فارسی می شمردم .
شاعران نوپرداز را شکست خوردگانی می دیدم که از ناوردگاه بحر و زحافات شعر فارسی ، برگشته ، و با زبان زخمی خود ، میدان ِنابرابری را تصویر می کنند که در رویارویی با شاعران بزرگ ، درنَوشته اند .
برای من شعر و ادبیات از بدو ِ دبستان ، جاذبه یِ وصف ناپذیری داشت ، اما در نگاهم “صورتی” از شعر ، جز آن چه با شکل سنتی اش دیده بودم ، متصور نمی شد .
هیچ درس و کتابی ، برایم به حرمت و حلاوت ِ شعر و ادب نبود ، بی آن که بخواهم شعرها حفظم می شد ، و این به هیچ کرامت و نبوغی برنمی گشت ، نتیجه ی دوباره و چندباره خواندن آن ها بود ، کاری پرشوق و سُکرآور .
اما با این همه ، به شعر نو که می رسیدم ، رو ترش می کردم و راه می گرداندم .‌ در این راه و رویّه ، مقتدا و معیارم “حمیدی شیرازی” بود ، استادی سنت گرا که در دشمنایگی با مرده ریگ نیما ، دلگرمم می داشت !
اما در روزی روشن ، که کم کم از کودکی فاصله می گرفتم پاره-روزنامه ای ، که به دور ظرفی پیچیده بودند ، روحیه و رویّه ی مرا به هم پیچید ، آن روز بر آن کاغذ مچاله بندی خواندم ، که (شعر نبود! اما) جادویی شاعرانه داشت :
“در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم :
اتاقی بی‌روزن
تهی نگاهم را پر کرد.”
کلمات کهربایی ، از پشت کاغذ کاهی روزنامه ، چنان دل و دیده ام را به سوی خود می کشید که از افسونش ، هیچ روی ِگریزی نبود .
سهراب ، که رنگی از اشراق داشت و “از سیاحت حماسه” می آمد ، بر تاریکی های درونم تابید ، دری به بینش ام گشود و اتاق ِ خلوت ِ خاطرم را با روزنه ی تجلی ، جلا بخشید .
از آن پس “سهراب سپهری” ، مرا از خود تهی ، و با خود پُر کرد . صدای پای آب را در کویر ِ عادتم ، دواند ، و لحظه های تنهایی ام را با تپش پنجره ها ، کوک کرد . مرا به وسعت تشکیل برگ ها بُرد و شور کودکی ِ واژه ها را در گوشم زمزمه داد . چشم انداز ِ شعر معاصر را از بازترین پنجره ی ِ سروده های خود ، در قاب گرفت ، و ذوق سنتی ام را با طعم ِ شعر نو ، پرورده کرد .
سلوک فکری و شعری او ، نگاهم را به افق هایی اشاره داد که زندگی در لحظه هایش نو به نو می جوشید ، افق هایی که در آن ، آب و درخت و آیینه ، بی دلالت ِ واژه ها ، آدمی را به نو زادن و نو یافتن ، و زدودن غبار عادت ، رغبت می دادند .
آن چه سهراب می گفت ، راز و رمزی در خود داشت که شعرش را گاه به معمایی ناگشودنی ، نزدیک می کرد ، اما باز حتی اگر برایت از آن چه که می خواندی “فهمی” صورت نمی بست ، در ترکیب واژه ها و طراوت ِ تصاویرش ، جادویی می دیدی که دامنت را رها نمی کرد .
به تو درکی می داد که قابل توصیف نبود . و این خود ، آن طور که بزرگان گفته اند از ویژگی های شعر ناب است !
پیچیدگی سهراب ، برای من گاه به ساده ترین شعرهای او هم برمی گشت ،
جایی که می گفت : “ساده باشیم ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر درخت” ، که اتفاقا ساده هم نبود ، یا آن جا که می گفت : “زندگی رسم خوشایندی است”/”زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است”/ “زندگی شستن یک بشقاب است” ، گزاره هایی که از فرط سادگی ، به مدعیانی فرصت ِ طعن و تخریب او و شعر نو را می داد .
باری ، من سهراب را پیچیده ترین و ساده ترین شاعر نوپردازی می دیدم که با تناقضی این چنین ، مخاطبان خود را به حیرت می آو‌‌‌‌رد .
راه بردن به فهم شعرهایش ، سال ها زمان می خواست . قلم وران و دیده ورانی غور کردند و گفتند و نوشتند ، تا راز شعرش را بگشایند ، و گشودند . اما برای من‌ همچنان بخش هایی که گفتم ، سربسته مانده بود ؛ “زندگی شستن یک بشقاب است” و …
عمری گذشت ، و به صراحت می گویم که تا بلا-روزگار کنونی فهم ِ آن چه سهراب گفته بود ، روشنم نمی نمود ، چرا که زندگی ، را “لب طاقچه ی عادت” از یاد برده بودیم ، انگار نمی دانستیم زندگی رها شدن در لحظه ها ، و کشف و بازیابی جوهره ی حیات ، در روزمره ترین کارهایی است که می کنیم ، انگار نمی دانستیم زندگی بوییدن ِهوایی است که بر سر داریم و دست سودن بر پوست ِ تاول زده ی روز و شب است . انگار نمی دیدیم زندگی جایی است که دو دوست به هم می رسند ، یکدیگر را بغل می کنند و به سیگار هم پُک می زنند ، انگار زندگی را بر لب هایی که بی روبنده ، صدامان می کردند و می خندیدند نمی دیدیم ، حواسمان نبود دستگیره ی درها چه همنوایی ِ عمیقی با دست هامان دارند ، و چه قدر فشار دادن دکمه ی آسانسور می تواند آراممان کند .
دیگر از فرط عادت ، حلول زندگی را نه بر سفره ی هفت سین می دیدیم ، و نه در مهمانی عید .
آتش پاک زندگی ، بی آن که پَنام ببندیم و دستکش بپوشیم ، ما را به خود می خواند و نمی دیدیم ،
انگار بلایی باید فرود می آمد تا زندگی را دوباره دریابیم ، زندگی را که برهانی ساده است اما سرسری نه .
شاید بلای اهل چین ، فرصتی است تا تاویل زندگی را از زبان سهراب ، دوباره بشنویم ؛ فرصت حیاتی به کوتاهی و سادگی و لذت بخشی ِ یک سکه ی دهشاهی که در جوی لجن گرفته ی خیابان می یابیم یا از نو بدانیم و بخوانیم ، “زندگی شستن یک بشقاب است” ، تا بگوییم در این عبارت ساده ، نفس زندگی و تداوم حیات ، سفارش و ستایش شده ، به ویژه اگر کارکرد بشقاب را از نظر بگذرانیم؛ شی ای که است اختصاصا به انسان تعلق دارد و ناظر بر غریزه ی حُب ذات اوست …

دسته بندی: فرهنگی برچسب ها:

به اشتراک بگذارید :

مطالب مشابه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد