آنچه در ادبیات قطعیت دارد تردید است و چالشی که سکون را در ساحتی از معنا به تعویق می اندازد؛ همین خوی، خانه مشترکی بین آدمی و ادبیات است خانه ای شناور که در آن کلمه، جانمند می شود و ابژه ها به سوژه گی متن می ریزند؛ ” اگر ادبیات را دوست دارم برای […]

آنچه در ادبیات قطعیت دارد تردید است و چالشی که سکون را در ساحتی از معنا به تعویق می اندازد؛ همین خوی، خانه مشترکی بین آدمی و ادبیات است خانه ای شناور که در آن کلمه، جانمند می شود و ابژه ها به سوژه گی متن می ریزند؛

” اگر ادبیات را دوست دارم برای آن است که ادبیات، امتداد هم دردی من با ضمیرهای دیگر، قلمروهای دیگر، آرزوهای دیگر، کلمات دیگر است.

ادبیات عین خودآگاهی است تردید است و ندای وجدان باریک بینی و نکته سنجی است، ادبیات آواز است، بداهه است، جشن است…”(سوزان سانتاگ)

باری با دست آویز قرار دادن وجدان باریک بینی و نکته سنجی، سراغی می گیرم از مکاشفات آرش عندلیب؛

با اتکاء به این اصل که هیچ اثری صورت نهایی خودش نبوده در شنیدنی مدام است به تغییر! چه اینکه ادبیات به طور عام و در اینجا شعر به طور خاص، کتاب مقدس  هیچ کسی نیست و هیچ گزاره ای به مثابه بافه ای ثابت؛

“کشتن کلمات در سطرهایی که می آید       به عبارتی

افتادن

پای متنی که هرچه ادامه می دهی      از طرفی

باز نمی شود دری هیچ”

عندلیب با همین بند، رفتاری قابل تامل با متن دارد و مخاطب خود را متقاعد می کند که مختصات را می شناسد ولی استخدام کلمه “بشر” در ادامه کار این تمهید را ناتمام و بزم را راکد می گذارد؛

“ته این جمله    لگد نزن بشر!

دنیا بی رحم تر از حرفهایی ست که من سقوط کنم

تو بالا بروی

از پس کشتن یک جمله

پای دار کلمات

دری ندارد متنی به بالای تو باز شود

لگد زدن جای خود

                   اصلا

عبارتی ندارد.”

واژه “بشر” در دامن متن، حکم سیلابی را دارد که ساختار محتوایی پیش ساخته را فرسایش داده از نفس می اندازد و آن خوان التذاذ را تبدیل به رسوب توده ای از چربی ماسیده در کام خوانش می کند.

شاید اگر عندلیب در پس واژه بشر، امکانی از بینامتنیت پخش می کرد   پیشنهاد می کنم   نقبی می زد به

 What is man(بشر چیست؟)

مارک تواین یا دست به بازی های زبانی می زد و از بشر به مثابه پوسته همانند بشر( به کسر ب و شین)؛ استوانه ای مدرج که در آزمایشگاه برای ریختن مایعات به کار می رود در سمت فربهی متن بهره می جست می توانست از کلمه ای تخت که لخت و عور، بی هیچ نشانگی بیانی یا اشاره ای، دویده وسط گود یک تعلیق خلق کند اتفاقی که نیفتاده و متن را کشته است.

گر چه به زعم بارت؛ هیچ چیز نمی‌تواند تضمین کند که متنی تا ابد برای ما لذت بخش باشد؛ لذت، ناپایدار و بسته به حال و هوا، عادت و موقعیت است؛

بنابراین ممکن است آنچه مخاطبی را در موقعیتی در خوانش آزار دهد برای مخاطبی دیگر در موقعیتی دیگر، اسباب لذت فراهم کند.

با گریز به گزینه وجدان باریک بین نکته سنج، دست می گذارم به تورمی از استقرار نه چندان کاربردی افعال و برخی کلمات که دهان دره دارند و به متن، تحمیل شده و ایجاز را تحت الشعاع قرار داده اند؛

 “پنجره همان پنجره است

به جای ابر اما

ماه و ستاره دارد

بید زرد هم نمی دانم چرا سرو شده

کلاغ هایش را تکانده است”

چه بسا ما ملزم به توافق بر سر متون لذت بخش نیستیم اما بی گمان ملزم به جسارت هستیم تا در دیالوگ مان در حضور متن، جایی که شاهدی جز متن و خودمان نیست چاقو تیز کرده ارگان های غیر حیاتی را سلاخی کنیم؛

پنجره همان پنجره

به جای ابر

ماه و ستاره

دارد بید زرد نمی دانم چرا سرو شده

کلاغ ها را تکانده…

معنای یک کلمه، نقش آن کلمه را در زبان می سازد و این در حالی است که نقش به دعوی دریدا به طرز نامحدودی چند بعدی است. حال این پرسش پیش می آید کلماتی که هرس شدند چه نقش کلیدی در سن متن ایفا می کردند؟!

در روایت دگردیسی آنچه پیش روی خواننده است صدایی واحد است صدایی که در گودی دانای کل لغزیده و نشانه هایی که می آورد نشانه هایی رو و لخته لخته است بی آنکه محورهای جانشینی و همنشینی در زبان را مراعات کنند ساحتی که به اندیشگی مخاطب نظر ندارد و متن را اخته کرده است؛

“واژه ای که تو هستی خیلی غریب است

گاهی بلند می شود از میان شعرهایم

مثل یک آدم معمولی

در را باز می کند

به خیابان می رود

قدش کمی کوتاه ت

است و

پیشانی اش زیادی بلند و

شنیده ام

نگاه دزدانه ای هم اگر تحویل بگیرد

                                     لبخند می زند

جایی که من حیران شوم

                      میانه ی این شعر

سطرهایی که غزال بودی و لبانت شراب

حتی گیسوی کمند

همه را پاک کنم

بی خیال حکایت های مجنون هم

شلوار جین بپوشم

موهایم را ژل بزنم

و به همان خیابانی بروم که غریبه ای معمولی

به شکلی معمولی تر

                قدم می زند

                تنها و

                تو نیستی.”

شعر گونه ای شعار است با احترام به این گزاره که هر شعاری شعر نیست، شعر گریخت از توهم خفقان آور کامل بودن است مرکز پذیر نیست و هم از این روست که از محور جانشینی استقبال می کند زیرا صورت غایی را مخدوش می کند؛

در گزاره؛ “قدش کمی  کوتاه است”

واژه کوتاه خود حاوی قد است با این دال، حضور “قدش” محلی از اعراب ندارد، واژه قد، می توانست گزینه ای دیگر داشته باشد؛

بلند از او کوتاه است

یا اتودهای دیگری که جانمایه را از صورت بدیهی شدگی که تا پایان بر فضای کار سنگینی دارد، برهاند…

ادبیات سازه است و هر مولفی به پیشنهاد بلانشو، برای بنای سازه ذهنی خودش، ناگزیر از ویرانی این سازه است.

سولماز  نصرآبادی

دسته بندی: اجتماعی, استان ها, اقتصادی, انتخابات, ایران, بین الملل, خبرها, سیاسی, فرهنگی, گزارش, ورزش, ویدئو, یادداشت برچسب ها:

به اشتراک بگذارید :

مطالب مشابه

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد